عکس های تکی از مقام معظم رهبری سید علی خامنه ای - www.taknaz.ir
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت   توسط   | 

البته فاصله دو خاکریز حدود 4 متر بیشتر نبود و ما با یک یا علی سریع به طرف خاکریز دویدیم، من و چند نفر دیگر از دوستان با هم به طرف سمت چپ خاکریز رفتیم و پشت خاکریز مستقر شدیم، تیربار دشمن ما را زیر آتش گرفت و گلوله ها اطراف ما اصابت می کرد، بین ما و برادر سفیدگر و بیسیم چی او 2 تا 3 متر فاصله بود، یک برجستگی کوچک روی خاکریز بود من خودم را پرت کردم پشت آن و به برادر سفیدگر گفتم که دشمن متوجه ما شده است و همینکه ایشان سرشان را بالا آورد تا ببیند از کجا به ما شلیک می شود دوباره ما را بستند به رگبار و برادر سفیدگر گفتند که فورا برگردید پشت همان خاکریز قبلی و ما بلافاصله برگشتیم به سمت خاکریز اول. از سه نفری که باهم یک جا نشسته بودیم یکی از برادران از ناحیه کمر مجروح شده بود و با ما به پشت خاکریز برگشت. و آن یکی که برادر کریم تیغ کار بود نیامد. بعد ما او را صدا زدیم و چند بار از بچه های مسجدشان او را صدا کردند ولی خبری نشد و بعد متوجه شدیم که شهید شده است. گلوله از سمت چپ خاکریز به قلبش اصابت کرده بود و همانطور که خودش همیشه می گفت خدایا من کی شهید می شوم به آرزویش رسید. یادم هست همیشه از دست پخت غذای مادرش تعریف می کرد و قرار بود بعد از ماموریت ما را دعوت کند ولی خود زودتر به میهمانان اباعبدالله حسین (ع) پیوست.......                                             ادامه دارد......

                                    نشسته از چپ شهید عبدالکریم تیغ کار

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت   توسط   | 

چند تا نارنجک به طرف عراقیها پرتاب کردم ولی نارنجک زیادی نداشتم، برادر مزینی مرا صدا کرد و گفت که مقداری مهمات پشت خاکریز است، برو و هر چه می توانی نارنجک بیاور، من فورا از روی خاکریز گذشتم، مهمات ها در یک سنگر رو باز کنار خاکریز بودند، هر چه گشتم فقط گلوله خمپاره بود در صورتیکه ما به نارنجگ و گلوله آرپی جی بیشتر احتیاج داشتیم، صندوق ها را جابجا کردم و در زیر چند صندوق نارنجک پیدا کردم، فورا یکی را برداشتم و به صورت دو برگشتم، در آن لحظات دشمن با خمپاره به شدت خط را می کوبید، من همین که خواستم از روی خاکریز عبور کنم برادر مزینی گفتند صبر کن، چون روی خاکریز را با تیر بار می زدند، او گفت صندوق را پرت کن این طرف خاکریز و بعد خودت به سرعت بیا، اما صندوق سنگین بود و نمی شد آن را پرت کرد، فاصله روی خاکریز هم حدود 2 متر می شد، دو طرف صندوق را گرفتم و با دو از روی خاکریز گذشتم و آن را پیش برادر سفید گر بردم، بلافاصله با سرنیزه کلانش نوارهای فلزی دور قوطی های آنها را پاره می کردم و به دست برادر سفید گر می دادم و او هم به طرف عراقیها پرتاب می کرد، طولی نکشید که از سمت چپ هم که قبلا گفته بودم خاکریز نداشتیم عراقیها ما را به گلوله بستند، بلافاصله به پشت خاکریز دوم که در اصل خاکریز اصلی دشمن بود و برای ما به عنوان ترکش گیر بود رفتیم، کمی آنجا ماندیم که برادر مزینی گفتند اگر اینجا بمانیم خطر ناک است و بعد  برادر سفید گر گفتند که بچه ها با یک یا علی سریع برگردید پشت خاکریز اول...... 

ادامه دارد.....     

             

                   از راست: 1- منصور کرمی 2- شهید محراب دلگرم 3- رضا موسی زاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت   توسط   | 

وقتیکه از برادران صید کرمی و معتمد جدا شدم تانکهای دشمن به شدت آنجا را می زد به گونه ای که درون شیار که تا دیشب به حالت دولا و یا ایستاده می رفتیم از شدت اصابت گلوله در بعضی جاهای آن باید سینه خیز می رفتیم تا گلوله مستقیم دشمن نخوریم.همین که به محل گروهان خودمان رسیدم از دور یک بادگیر آبی دیدم٬ پیش خودم گفتم که برادر شامحمدی بادگیر آبی داشت٬ جلوتر رفتم و دیدم که چهار تن از برادران کنار هم افتاده اند و دقیقا جاییکه برادر علی عمار کعبی شهید شده بود آنها هم همانجا به شهادت رسیده اند٬ در بین آنها برادر سلطانعلی شامحمدی و سید محسن زرنگ زاده بودند و وقتی که موضوع را از برادر غلامرضا علیپور که آنجا بود پرسیدم  گفتند  با هم بودیم که یک گلوله خمپاره بین ما خورد و فقط من سالم ماندم و آنها همه شهید شدند٬ حدود ساعت ۲ بود که من تیمم گرفتم و همانجا پشت خاکریز بصورت نشسته و در حالی که پوتین هایم پایم بود نماز خواندم٬ تعداد دیگری از برادران هم مشغول گرفتن تیمم بودند که نماز بخوانند. وقتیکه من داشتم سلام نماز را می دادم گلوله خمپاره چند متری ما اصابت کرد و من بلافاصله به حالت سجده رفتم و وقتیکه بلند شدم دیدم که تعدادی از برادران مجروح شده اند٬ البته جراحت آنها سطحی بود. یکی به بازویش و دیگری به بینی و سومی هم از ناحیه پشت مجروح شده بودند. چند دقیقه بعد یکی دیگر از برادران با تیر بار آمد و همینکه تیربار را گذاشت و هنوز شلیک نکرده بود از ناحیه گلو تیر خورد. شاید هنوز ساعت ۳ نشده بود که یکی از برادران که کنار من بود فریاد زد عراقیا٬ و وقتیکه نگاه کردم دیدم که بله ٬ آنها از پشت خاکریز خودی به طرف راست ما حرکت می کنند.از آنجا که در طرف راست ما یک خاکریز بود که داخل آن شیار داشت حدس زدیم که احتمالا از طریق آن خاکریز به ما پاتک بزنند.من بلافاصله موضوع را به برادر مزینی که معاون گردان عمار بودند و آنجا حضور داشتند گفتم و او هم گفت ناراحت نباشید خدا با ماست و من بلافاصله به جای اولم برگشتم. طولی نکشید که دشمن به ما نزدیک شد و شروع به آتش کرد.......

ادامه دارد......

                                   

                                           منصور کرمی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت   توسط   | 

آن برادر مجروح را تا جاییکه مطمئن شدم خودش می تواند برود رساندم و برگشتم.موقع برگشتن وقتیکه داخل شیار شدم از تحرک تانکهای دشمن متوجه شدم که قصد پاتک دارند٬ درون شیار حاجی صلواتی و بیسیم چی و پیک او برادر عندلیب را دیدم٬ وقتی به آنها سلام کردم گفتند کجا می روی؟گفتم می خواهم پیش بچه های گروهان خودمان بروم٬گفت پس این کیسه که پر از بیسکویت بود را با خودت ببر برای بچه ها٬ من کیسه را روی دوش انداختم و راه افتادم٬ در بین راه برادر غلامرضا حیدری از بچه های شهرک خودمان را دیدم که تعدادی ساندیس دستش بود و می خواست ببرد برای برادران٬ یکی از او گرفتم و نشستم تا بخورم ولی هنوز چند قطره نخورده بودم که یک گلوله خمپاره نزدیک ما خورد و بلافاصله خوابیدیم و ساندیس توی خاکها ولو شد. بلند شدیم و گفتم از خیرش گذشتم و سعی کردم با سرعت خودم را به گروهان برسانم. از برادر حیدری جدا شدم و دوباره وارد شیار شدم که به برادران عزت الله معتمد و صید کرمی برخورد کردم.به آنها بیسکویت تعارف کردم و گفتم می خواهم برای بچه های گروهان خودمان ببرم.گفتند الان برایشان بردند و نیاز نیست خودت را خسته کنی.من هم کمی آنجا ماندم تا یک عدد بیسکویت بخورم.همینکه نشستم دیدم زیر پایم نرم است٬ وقتیکه نگاه کردم دیدم روی شکم یک جسد عراقی نشسته ام که کمی خاک روی بدنش را پوشانده بود٬ من هم گفتم بد جایی نیست و همانجا نشستم. از صحبت کردن برادران صید کرمی و معتمد فهمیدم مثل اینکه برای برادر عبدالرحمن موسایی اتفاقی افتاده است٬ وقتیکه پرسیدم گفتند که بله ٬ دیشب در حالیکه با شجاعت به طرف دشمن حمله ور شده بوسیله گلوله ای که احتمالا آرپی جی دشمن بوده به شهادت رسیده است٬ با شنیدن خبر شهادت برادر موسایی بسیار متاثر شدم٬ یاد آن شجاعتهایش در کربلای چهار افتادم٬ یاد وقتیکه هنوز در منطقه گروهان پل بودیم٬ به او گفتم عبدالرحمن اگر شهید شدی یادت نرود ما را هم شفاعت کنی و او در حالی که می خندید گفت اگر تیر به من بخورد دوباره بر می گردد و می گوید اشتباهی زده ام٬ این لیاقت شهادت ندارد٬ ولی او اکنون شهید شده بود .

ادامه دارد.......

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت   توسط   | 
 

شدت آتش دشمن زیاد بود٬ به طوریکه صدای شلیک خمپاره دشمن قطع نمی شد و تانکهای دشمن هم به شدت خاکریزها را زیر آتش گرفته بودند٬ وقتیکه گلوله تانک به خاکریز می خورد انگار که خاکریز بلند می شد و دوباره به زمین می خورد٬ البته نیروهای ما هم با شدت تمام آتش دشمن را جواب می دادند٬ هواپیماهای خودی هم با ارتفاع پایین از بالای سر ما رد می شدند و مواضع دشمن را بمباران می کردند٬ معمولا هواپیماها در گروهای ۲ یا ۳ فروندی حمله می کردند و به نظر می رسید هواپیمای جلویی از نوع اف ۱۴ بود.از طرفی چون ما سنگرهای آنچنانی نداشتیم وقتیکه خمپاره به پشت سر ما اصابت می کرد تعدادی از برادران مجروح می شدند٬ مجروحین را برادران بهداری در خط مقدم تحویل آمبولانس ها می دادند تا به عقب منتقل شوند٬ معمولا خود مجروحین تا بدنشان گرم بود تلاش می کردند خود را به عقب برسانند٬ یادم می آید یکی از برادران نوجوان به نام علی اکبر گودرزی به شدت از ناحیه شانه مجروح شده بود و من می خواستم با باندهای انفرادی پانسمانش کنم که برادر مزینی آمدند و گفتند که اگر معطل شود خون زیادی از او خواهد رفت و دیگر نمی تواند خود را به عقب برگرداند و او هم بلافاصله شروع به دویدن کرد تا خود را به عقب برساند. تعدادی از برادران از جمله عزیز دیلمی که از فرماندهان فعال در خط بود نیز زخمی شده بود٬ برادر ناصر موسایی که به دلیل اصابت ترکش به سرش سرگیجه شدید داشت توسط برادر سفید گر تا نزدیک شیار آورده شد و من زیر بغلهایش را گرفتم و او را به داخل شیار بردم تا مجددا ترکش نخورد.برادر کریمی از ناحیه دهان مورد اصابت ترکش قرار گرفته بود٬ او گفت که نمی تواند خودش به عقب برگردد و من هم او را تا نزدیک برادران بهداری کمک کردم که در بین راه برادر محسن زرنگ زاده را دیدم٬ احوالش را پرسیدم٬ همانطور که قبلا گفتم او آرپی جی زن من بود و من کمکی او بودم که شب همدیگر را گم کرده بودیم.کمی که از آنها دور شدم برادر سلطانعلی شامحمدی را دیدم که مقداری غذا درون ظرف یک بار مصرف همراهش بود و گفت می خواهد برای بچه ها ببرد.......

ادامه دارد......

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1392ساعت   توسط   | 

خاکریز پشت سر ما که ادامه خاکریز اصلی دشمن بود در واقع یک دژ بلند بود که وسط آن شیار داشت و از خاکریزی که ما پشت آن مستقر بودیم بلندتر بود.بچه های دیده بانی درون شیار آن خاکریز بودند‌٬ از همان ساعات ابتدایی که آنجا مستقر شده بودیم دشمن شروع کرد به آتش ریختن و ما هم از همان اوائل صبح مشغول تبادل آتش بودیم٬ البته اوائل اطراف ما را می زد ولی طولی نکشید که محل ما را پیدا کرد و بین خاکریز و ترکش گیر را با خمپاره مرتب می زد٬ طرف چپ ما خاکریز نبود و یک خودرو منهدم شده دشمن در حال سوختن بود٬ همینکه به ظهر نزدیک می شدیم با اینکه اسفند ماه بود هوا خیلی گرم شده بود٬ برادران تدارکات مقداری پاکت آب معدنی آورده بودند٬ من وقتیکه آب خوردم پاکت را کنارم گذاشتم و مقداری از آن ریخت٬ در آن موقع برادر کریم تیغ کار آمدند و خیلی با خونسردی در حالی که مشغول تبادل آتش بود گفتند آب حیف است٬ دارد می ریزد و بعد خودش پاکت را بلند کرد که نریزد٬ نزدیکیهای ظهر بود که من رفتم داخل شیار که بغل خاکریز بود و از آنجا مشاهده کردم که از سمت چپ ما که خاکریز نداشت دشمن به سمت ما تیراندازی می کند٬ به یکی از دوستان گفتم ولی فکر می کردیم که اتفاقی میزنند٬همانجا بودم که برادر علی عمار کعبی تیربار چی دسته دو را دیدم٬ چند باری که با هم بودیم همیشه تیر بار چی بود و من او را به عنوان تیربار چی می شناختم٬ اندام نسبتا درشتی داشتند٬ مقداری تیر درون صندوق و تعدادی نوار خالی دستش بود. گفت کمک کنید با دست نوارها را پر کنیم چون ممکن است هر ان دشمن پاتک بزند٬ متوجه شدم قسمت زیر چشم راستش زخمی شده البته زخم شدید نبود ولی صورت و محاسنش را خونی کرده بود٬ به او گفتم علی مثل اینکه زخمی شده ای برو پیش بچه های بهداری پانسمانش کن و او گفت که نمی خواهد٬ در همین موقع متوجه کلاهش شدم که از سمت راست سوراخ شده بود بعد که از او پرسیدم گفت که دیشب تیر خورده ولی به سرم آسیب نرسیده و متوجه نشدم تا صبح که بچه ها گفتند کلاهت سوراخ شده است.علی گفت خیلی خسته ام و به شدت خوابم می برد٬ به او گفتم که اتفاقا چند ساعت پیش وقتیکه خمپاره میزد یکی از برادران خوابید که ترکش نخورد و همانجا خوابش برده بود که بعد برادر سفیدگر او را بیدار کرده بودند٬ در حالی که با هم حرف می زدیم مشغول فشنگ گذاری نوارها بودیم و در حالی که سرم پایین بود و داشتم فشنگ ها را فشار می دادم تا درون نوارها قرار گیرند علی افتاد روی پایم٬ من فکر کردم که خوابش برده است٬ سرش را بلند کردم و گفتم که٬ تو گفتی خسته ای ولی نه اینجوری٬ که نقطه قرمزی را بر روی پیشانیش مشاهده کردم٬ دقیقا چند سانتی متر پایین تر از سوراخ کلاهش مورد اصابت گلوله مستقیم قرار گرفته بود و بلافاصله خون شروع کرد به فوران کردن که تمام لباسهای من هم خونی شد٬ من آرام سرش را به زمین گذاشتم ٬ کمی تکان خورد ولی هیچ صدایی از او بلند نشد٬ در این موقع برادر زارع سنجری که از دوستان صمیمی علی بود رسید و وقتیکه چهره غرق به خون او را دید با حالت تعجب گفت این علی است گفتم بله و او چند بار این کلمه را با حالت تاثر گفت((برادرم علی)) و او را صدا می کرد٬ خواستیم او را به بهداری برسانیم ولی طولی نکشید که همانجا شهید شدند و به یاران آسمانیش پیوستند........

ادامه دارد.......

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت   توسط   | 

چیزی که حتی الان هم که یاد آن می افتم سخت متاثرم می کند، ساعات اولیه شروع عملیات است که برادران به شدت مجروح می شدند و یا در حال شهادت بودند و ما به دلیل در گیری با دشمن امکان کمک کردن به آنها را نداشتیم و فقط برای چند لحظه در کنار آنها می ماندیم و کمی به آنها دلداری می دادیم و بعد می رفتیم و آنها هم با آن شدت درد در حالی که در گوشه ای از تاریکی افتاده بودند ذکر می گفتند و گاهی صدای آه و ناله آنها حتی به گوش هم نمی رسید و فقط ذکر خدا بود که به آنها آرامش می داد. من داشتم به طرف نیروهای دسته خودمان می رفتم که برادر عزت الله معتمد یکی از فرماندهان گردان را برخورد کردم و او گفت هرچه می توانید نارنجک جمع کنید. من هم در مسیر که می رفتم تعدادی نارنجک از سنگرهای دشمن جمع کردم.در مسیر که می رفتم تعدادی از جنازه های عراقی افتاده بودند و کمی جلوتر پیکر سه تن از برادران و دوستان شهیدم بودند که چون خورشید می درخشیدند، یکی برادر شهید ایرج مهرگانی بودند که وقتی او را دیدم تکیه اش به دیوار شیار بود، من ابتدا فکر کردم خواب است، چند بار صدایش کردم ولی بعد متوجه شدم شهید شده است. چند متر جلوتر جسد یک سرباز عراقی روبروی شهید مهرگانی افتاده بود که تقریبا تکیه به دیوار شیار داشت و این جور به نظر می رسید که هر دو نفر با هم به سمت همدیگر شلیک کرده باشند. یکی دیگر از برادران ، شهید منصور ولی دوست بودند که در حالیکه دوربین عکاسیش به گردنش بود بر روی خاکریز افتاده بود و شهید سوم هم داخل شیار افتاده بودند.دسته ما در واقع بر روی خاکریز ترکش گیر دشمن مستقر شده بود.ترکش گیر خاکریزی بود که پشت خاکریز می زدند تا در صورت اصابت گلوله خمپاره به پشت سر نیروها ترکش به آنها اصابت نکند.از طرفی که خاک روی خاکریز نرم بود تا می خواستیم سنگر بسازیم خاکریز می ریخت و ما با هر سختی که بود پشت آن مستقر شدیم..........

ادامه دارد.....

                                      

                                               شهید ایرج مهرگانی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1392ساعت   توسط   | 

همانطور که قبلا گفتم قرار بود که گروهان ما خط مستقیم هلال را تصرف کند و بعد از ما گروهان ابوالفضل(ع) به طرف هلالی نون ۱۴ بروند.با درگیری که گروهان ابوالفضل(ع) با دشمن پیدا کرده بود تعداد زیادی از نیروهایش را از دست داده بود.البته تلفات ما نسبتا کم بود چون برادران خیلی سریع وارد عمل شدند.موقعی که وارد سنگرهای دشمن شده بودیم برادر علیرضا سبزه علیپور رادیدم که از ناحیه بازو مجروح شده بود.علیرضا از نیروهایی بودند که قرار بود از ناحیه راست وارد عمل شوند.او در اثر ترکش نارنجک مجروح شده بود. کمی پیش او ماندم و از انجاییکه برادران بهداری پشت سر ما می آمدند سریع با او خداحافظی کردم و به سایر برادران پیوستم.کمی جلوتر که رفتم برادر عزیز دیلمی که یکی از فرماندهان دسته گروهان ما بودند را دیدم که به من و دیگر برادران آرپی جی زن گفتند که همانجا بمانیم و با نیروهای عراقی که روی هلالی بودند درگیر شویم تا آنها را مشغول کنیم و متوجه برادران گروهان ابوالفضل(ع) نشوند.طولی نکشید که گروهان ابوالفضل(ع) وارد عمل شدند. در تاریکی متوجه شدم تعدادی از برادران اصفهانی که به عنوان اطلاعات با ما آمده بودند به ما نزدیک شدند در حالی که یکی از برادران را که مجروح شده بود با خود آورده بودند بلافاصله من پرسیدم مجروح کیست که دیدم صدایی همراه با درد شدید گفت منصور سوختم، من به طرف او رفتم و دیدم که برادر عبدالکریم ظهرابی هستند. از آنجاییکه او تیربار چی بودند برای تسلط بیشتر بر دشمن رفته بودند بالای شیار و آنجا با مین برخورد کرده بودند و پایش قطع شده بود.البته من لحظه اول که دیدم نمی دانستم از چه ناحیه ای مجروح شده اند به همین دلیل فورا به شکم او دست کشیدم و و دیدم که خونی نیست و او در حالی که درد می کشید گفت پایم سوخت.من کمی خیالم راحت شد چون می دانستم مجروحیت پا خطرش کمتر است. آخر من، عبدالکریم را از دوران کودکی می شناختم و در مدرسه راهنمایی با هم بودیم. بلافاصله او را به کمک برادران اطلاعات بلند کردیم تا به عقب ببریم، هنوز نرفته بودیم که یکی از برادران گفتند اگر تو هم بخواهی به عقب بروی پس کی اینجا بماند، هنوز برادران گروهان ابوالفضل(ع) درگیر بودن و من هم در حالی که دلم نمی آمد کریم را رها کنم او را بر دوش یکی از برادران گذاشتم و گفتم که من باید بمانم و آن برادر هم او را به عقب بردند.هوا داشت روشن می شد و ما نماز صبح را همانجا خواندیم که گروهان ابوالفضل (ع) موفق شدند هلالی را گرفته و در آنجا مستقر شوند و ما هم رفتیم تا به سایر نیروهای گروهان خودمان بپیوندیم.

ادامه دارد....... 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1392ساعت   توسط   | 

ما سعی می کردیم تا موقعی که دشمن منور نزده سریع تر حرکت کنیم تا در تاریکی ما را نبینند و از طرفی باید قبل از روشن شدن هوا خود را به دشمن می رساندیم. بعد از دشت به شیاری رسیدیم و در شیار راحت تر می شد حرکت کرد چون موقع زدن منور نیاز نبود بخوابیم،فقط کمی دولا می شدیم.موقع حرکت معمولا پیام ها را تو گوش هم می گفتیم و از اول ستون به آخر می فرستادیم، البته ما فقط یک دسته نیرو بودیم و یک دسته دیگر از گروهان دیگری هم قرار بود از سمت دیگر وارد عمل شوند، همانطور که در شیار پیش می رفتیم به یک تپه کوچک رسیدیم که باید آن را دور می زدیم و از طرفی چون خیلی به دشمن نزدیک شده بودیم هر آن ممکن بود متوجه ما شوند. کمی صبر کردیم و بعد قرار شد چند نفر چند نفر تپه را سریع دور بزنیم و بعد از آن به شیار دیگری که به خاکریز دشمن وصل می شد برسیم.هنوز ۵ یا ۶ نفر رد نشده بودند که دشمن متوجه ما شد و کمینهای آنها با تیر بار شروع به تیراندازی کردند.فرمانده دسته ما برادر سید کریم بودند و از طرف گروهان هم برادر صید کرمی ما را فرماندهی می کردند، برادر سفید گر فرمانده گروهان با دسته ای دیگر بودند که قرار بود از محور دیگری عمل کنند.برادر صید کرمی بلافاصله گفتند که برادران آرپی جی زن آماده باشند و یکی از برادران از بغل تپه، کمین دشمن را نشانه گرفت و شلیک کرد،با شلیک او صدای سید کریم فرمانده دسته بلند شد که کور شدم، ظاهرا آتش عقبه آرپی جی باعث سوخته گی صورت او شده بود،بعد از شلیک آرپی جی، دشمن کاملا متوجه ما شده بود و با هر سلاحی که در دست داشتند بر سر ما آتش ریختند ولی دیگر برادران امان ندادند و با صدای بلند تکبیر می گفتند و به طرف دشمن حمله ور شدند که صدای تکبیر خود باعث وحشت دشمن می شد، به خاطر اینکه سریع تر به دشمن برسیم تعدادی از برادران از شیار خاج شده بودند و به سرعت به طرف دشمن می رفتند و با حمله ما، دسته دیگر هم از سمت راست به دشمن یورش برده بودند، طولی نکشید که به سنگرهای عراقی ها رسیدیم و بعد از زدن رگبار درون آنها نارنجک پرتاب می کردیم چون ممکن بود دشمن درون سنگرها کمین کنند و بعد از پشت سر ما را غافلگیر کنند.

ادامه دارد......

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت   توسط   | 

شب سومی که آنجا بودیم علاوه بر حمایل پوتین ها را هم در آوردیم و فکر نمی کردیم که آن شب خبری باشد.ساعت از ۱۲ گذشته بود که دستور آمد همه برادران فورا آماده باشند و ما هم سریع پو تین ها و حمایل را بسته و آماده شدیم.قبل از حرکت از برادر امین راد خواستند که نوحه ای بگیرد و ایشان هم در سنگر نوحه گرفتند  و مراسم سینه زنی برگذار شد و بعد از مراسم برادران با همدیگر خداحافظی کردند و بعد هم به طرف خط مقدم که البته فاصله چندانی هم با ما نداشت حرکت کردیم.ابتدا مقداری از راه را با وانتهای تیوتا و آمبو لانسهای نظامی رفتیم و بعد پیاده شدیم، منطقه ای که قرار بود گروهان ما(المهدی)  آزاد کنیم هلال یا نون ۱۴ بود که بر اساس چیزی که به ما گفته بودند مثل یه نصفه نان گرد و یا نصف قرص ماه بود که لبه های آن دژ های محکم و وسط آن میدان مین و اطراف دژ هم موانع بود. قرار بر این بود که گروهان ما به دو قسمت تقسیم شود و تعدادی از روبرو یعنی عمود بر خط راست قرص به خط دشمن بزنند و تعدادی هم از طرفی که گوشه هلال و خط عمود که کمینهای دشمن آنجا بود به دشمن بزنند. طبق برنامه ریزی بعد از اینکه ما خط مستقیم قرص یا هلال را می گرفتیم گروهان ابوالفضل(ع) وارد عمل می شد و قسمت هلال قرص را از دست دشمن خارج می کرد.ما شروع به حرکت کردیم، در جلوی ما یکی از برادران اصفهانی که جزء نیروهای اطلاعات عملیات بود جهت راهنمایی حرکت می کرد.با آرامی و بدون سر و صدا در تاریکی شب و در دشت راه می رفتیم و به محض اینکه دشمن منور می زد بلافاصله دراز  می کشیدیم. از آنجاییکه مسیری را که می رفتیم قبلا و در مراحل قبلی عملیات کربلای ۵ آزاد شده بود در مسیر با کشته ها و ادوات منهدم شده دشمن برخورد می کردیم که به هنگام زدن منور پشت آنها پناه می گرفتیم.من که گلوله آرپی جی همراه داشتم باید خیلی احتیاط می کردم که موقع  پناه گرفتن پیدا نباشند.یک بار که منور زد من فورا در تاریکی پشت چیز بلندی را دیدم و پشت آن پناه گرفتم، بوی بدی می داد و وقتیکه منور زد دیدم جنازه عراقی است که درست صورت من روبروی صورت او بود........

ادامه دارد......

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت   توسط   | 

قبل از رسیدن به خط مقدم در جایی که نام آن را دقیقا به خاطر ندارم ولی چیزی شبیه به پنج ضلعی یا پنج انگشتی بود و در آنجا برادران گردان ادوات حضور داشتند مستقر شدیم.وقتی مینو کاتیوشا پشت سر هم شلیک می کرد سنگرهای ما تکان می خورد.ما تقریبا عصر به آنجا رسیدیم و در اطراف، جنازه های سربازان عراقی پراکنده بود و بخصوص در میادین مین خودشان زیاد جنازه بود.همان شب به ما گفتند که فردا صبح وارد عمل می شویم به همین خاطر ما آن شب را تا صبح در حالی که هر لحظه منتظر فرمان حرکت بودیم و در حالی که تجهیزات کامل و حتی پوتینهایمان را در نیاورده بودیم خوابیدیم.سنگرها بصورت دسته جمعی بودند به همین خاطر هر دسته در یک سنگر مستقر شدیم. شب تعداد زیادی از برادران بلند شده بودند و نماز شب می خواندند ولی آن شب خبری نشد و در طول روز هواپیماهای دشمن بالای سر ما زیاد پرواز می کردند و از طرفی به خاطر نزدیکی به خط مقدم توپخانه زیاد آنجا را می زد.یادم هست یک روز که هواپیماهای دشمن جهت بمباران آمده بودند یکی از برادران جلوی سنگر ایستاده بود و در حالی که تسبیح را به دست گرفته بود مرتب صلوات می فرستاد  و بعد از اینکه هواپیما رفت با ناراحتی گفت نشد. بعدا بهش گفتم که چی شد و چه می گفتی و او گفت داشتم صلوات می فرستادم تا بچه های ما یکی از هواپیماها را بزنند ولی نشد.در طول روز معمولا برادران زیاد با هم شوخی می کردند. یک روز برادر سفید گر همه ما را به حالت دایره داخل سنگر جمع کرد و گفت همه برپا و بایستند و بعد یک دفعه گفت فلانی را چلو پتو بدهید و چند تا از برادران که پتو در دست داشتند ریختند روی آن برادر و از زیر پتو او را کتک می زدند و این شده بود یک سرگرمی.چند تا از برادران که مرخصی رفته بودند از جمله عبدالکریم ظهرابی همانجا به ما ملحق شدند.شب دومی که آنجا بودیم باز آماده باش بودیم ولی اینبار گفتند می توانید حمایل را باز کنید ولی کنار خود قرار دهید و با پوتین بخوابید ولی آن شب هم خبری نشد.....

ادامه دارد.......

     تعدادی از رزمندگان گردان عمار از لشکر ۷ ولی عصر(عج)قبل از عملیات کربلای ۵

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1392ساعت   توسط   | 

وقتیکه از پادگان کرخه آمده بودیم در سنگرهایی که از کنار آنها جاده ای می گذشت مستقر شدیم و از آنجاییکه تقریبا ۱۰۰ تا ۲۰۰ متر پشت سر ما توپخانه مستقر بود هواپیماهای عراقی زیاد می آمدند و بمباران می کردند٬ یک شب یک بمب خوشه ای کنار سنگر تدارکات که حدود ۱۰ متر با ما فاصله داشت اصابت کرد و خساراتی بوجود آورد.چند روز در آنجا بودیم و یک شب قرار بود ما به عنوان گردان پشتیبان دیگر گردانهای لشکر وارد عمل شویم و حتی نقشه آوردند و توجیه نقشه هم شدیم ولی آخرهای شب گفتند که امشب عمل نمی کنیم. چند روز در آنجا بودیم و علی رغم بمبارانها و حملات توپخانه ای دشمن خوشبختانه ما تلفاتی ندادیم و بعد از مدتی دوباره به مقر قبلی در گروهان پل برگشتیم.طبق معمول من و برادر عبدالرحمن موسایی با هم بودیم و او می گفت بابا خبری نشد و بی تاب عملیات بود.یک شب با توجه به جابجایهایی که می شد من گفتم تا فردا شب خبری می شود و اتفاقا فردا شب خبری شد و همه گردان را چند روزی به مرخصی فرستادند و بعد از چند روز دوباره برگشتیم.همانطور که قبلا گفتم حال مادر سلطانعلی شامحمدی خوب نبود و هر بار که او به سنگر فرماندهی می رفت و مرخصی می گرفت تا به مادرش سری بزند اتفاقی می افتاد و آماده باش اعلام می کردند و او همانجا منصرف می شد و نمی رفت و می گفت با شما به خط می آیم.روزیکه که قرار شد به سمت خط حرکت کنیم برادر سفید گر گفتند که برادران در این عملیات جنگ جنگ آتش است و هرچه می توانید با خود مهمات بردارید. من تعدای فشنگ و یک گلوله آرپی جی اضافه برداشتم٬ سلطانعلی هم تعدادی نارنجک اضافه به فانوسقه خود بسته بود و خلاصه اینکه بچه ها هرچه می توانستند مهمات با خود آورده بودند.بعد از سخنرانی برادر صلواتی فرمانده گردان٬ از زیر قرآن رد شدیم و در حالیکه یکی از برادران گلاب می پاشید سوار کامیونها شدیم و به طرف خط حرکت کردیم.

 

ادامه دارد........

      رزمندگان گردان عمار قبل از عملیات کربلای ۵        

               نفر وسط رو به دوربین شهید سلطانعلی شامحمدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت   توسط   | 

معمولا شبها در کنار چادرها پست می دادیم و در محل گردان هر دسته وظیفه حفاظت از چادرهای خود را به عهده داشت.شب ها وقتی قدم می زدیم می دیدیم که بعضی از برادران از چادرهای خود بیرون آمده و در گوشه ای خلوت مشغول خواندن نماز شب هستند و گاهی هم مدت های طولانی به سجده می رفتند. گاهی وقت ها برادرانی که پست می دادند فداکاری می کردند و تا صبح بیدار می ماندند و وظیفه نگهبانی را انجام می دادند تا برادران دیگر که خسته بودند را جهت پست بعدی بیدار نکنند.معمولا برای آوردن غذا دو نفر از هر دسته انتخاب می شدند که آنها علاوه بر آوردن غذا مسولیت تقسیم آن را هم بر عهده داشتند. دونفری که از دسته ما انتخاب شده بودند برادران کریم تیغ کار و مهدی سفید زاده بودند که اتفاقا از نفرات چادر ما بودند. یادم هست برای تقسیم کارتن قند همه آن را می ریختند و یکی یکی می شماردند و بین بچه ها تقسیم می کردند و می گفتند می خواهیم حق کسی ضایع نگردد.معمولا ظرف هایی را که با آن غذا می آوردند هر روز یک چادر باید می شست٬ ولی بیشتر وقتها خود برادران خصوصا تیغ کار می شست.وقتیکه به او گفتم که چرا نمی گذاری دیگران بشویند می گفت از یکی از شهدا شنیده ام که شستن ظرف رزمندگان ثواب دارد و می خواهم ثواب این کار نصیب من گردد.برادر تیغ کار آدم بسیار وارسته ای بود و همیشه می گفت برای شهادتم دعا کنید.یکی دیگر از برادران که آرپی جی زن بودند و من کمکی او بودم برادر سید محسن زرنگ زاده بودند که معمولا شال سبزی همیشه به گردن داشتند و خیلی مقید به نماز جماعت بودند و گاهی می شد که به خاطر خطر بمباران دشمن نماز جماعت برگذار نمی شد  ولی او سعی می کرد هر طور که شده نماز را به جماعت بخواند. یادم است چند بار بی خبری به من اقتدا کردند و من می گفتم تو مگر از کی مرا می شناسی که به من اقتدا می کنی و او آرام می خندید و می گفت تو کارت نباشد من قبول دارم.

ادامه دارد......                                                             

                                                  

                                                    شهید سید محسن زرنگ زاده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت   توسط   | 

عبدالرحمن موسایی می گفت یک بار در دزفول داخل یک ساندویچی داشتم ساندویچ می خوردم و موتورم را درب مغازه گذاشته بودم٬ از قضا دو تا از دوستانم که مرا دیده بودند می خواستند که سر به سرم بزارند و آمده بودند و یواشکی موتورم را که سویچ نداشت روشن کرده بودند و رفتند و من آنها را از پشت سر دیدم و شناختم.بلافاصله رفتم و جلوی یک پیکان را گرفتم و با ناراحتی گفتم که آن دونفر موتورم را دزدیده اند و راننده هم با سرعت تمام در خیابان به دنبال آنها می رفت٬وقتیکه به آنها رسید فورا ماشین را جلوی آنها قرار داد و ترمز کرد و بلافاصله از ماشین پیاده شد و یقه یکی از آنها را گرفت و شروع کرد به داد و فریاد که چرا موتور مردم را می دزدید.آنهاکه موقع پیاده شدن از ماشین مرا دیده بودند متوجه موضوع شدند و شروع کردند به آرام کردن راننده و اینکه موضوع از چه قرار است. راننده هم خیلی از دست من ناراحت شده بود چون وقتیکه داشت داد و فریاد می زد من داشتم به رنگ و روی آن دو برادر می خندیدم.او می گفت بعدا در پایگاه بسیج از آنها به شوخی کتک مفصلی خوردم.همچنین می گفت یک بار که از مرخصی به پادگان بر می گشتم مقداری میوه خریده بودم و اتفاقا برادر حاجی صلواتی فرمانده گردان عمار مرا دید و با ماشین  به پادگان رساند.از آنجاییکه دوست داشتم با برادران غواص باشم کلی میوه به حاجی تعارف کردم و او هم می خورد٬ بعد گفتم خوبه دیگه دل حاجی را به دست آوردم و گفتم حاجی می خواهم با برادران گروهان غواص باشم.حاجی هم خیلی جدی گفتند لباس غواصی اندازه تو نداریم و دیگر هیچ نگفت و من افسوس می خوردم که کلکم نگرفت.

 

ادامه دارد.......

                           اعزام نیرو-۱۳۶۵-ورزشگاه شهید مجدیان دزفول

            

از راست:منصورکرمی-هوشنگ میرزایی-عبدالرحمن رشادتیان-حسین قاسمی-غلامعلی بشیری- رجب مرادپور-علی ملک محمدی-ناصر کرمی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت   توسط   |